تبليغاتX
آرمان خواه

اینجایم بر تلی از خاکستر / پا بر تیغ می کشم و به فریب هر صدای دور دستمال سرخ دلم را تکان می دهم /////////////////////////////////////////// به خدا ایمان داری ؟؟؟؟؟؟ خدا , تو جوانه انجیره خدا , تو چشم پروانه است وقتی از روزنه پیله اولین نگاهش به جهان می افته... خدا بزرگتر از توصیف انبیاست بام ذهن آدمی , حیات خانه خداست, خدا به من نزدیکه , همین قدر که تو از من دوری!

  (حسین پناهی )

 

نوشته شده توسط علیرضا عزیزی در شنبه 1386/11/06 ساعت 23:47 | لینک ثابت |

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره آتش کشیده را

بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی، رها شوم

بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

نوشته شده توسط علیرضا عزیزی در شنبه 1386/11/06 ساعت 14:5 | لینک ثابت |

مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن


مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
نوشته شده توسط علیرضا عزیزی در جمعه 1386/10/28 ساعت 23:5 | لینک ثابت |

ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است،

هر شب بی آنکه تو در

 کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا زمزمه کنم و برایت بنویسم.

ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا

حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از

 گذشت روز، خمیده از خستگی ها،

بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها

 بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم.

هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد.

اگر می بینی می نویسم و می نویسم

 و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی.

 می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی. می دانم که تو

 در کنار منی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که ... .

 اصلا مهم نیست. کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه

 چشمی را در ذهن مرور کنم. می توانم ساعتها بنویسم و برای

 همین است که  می گویم اینها همه از سر عاشقی است.نترس.

 هنوز دیوانه نشده ام. اما فرصت دارم. برای دیوانگی. برای فرزانگی.

 برای جاودانگی. و من به حضور نزدیکم. و به دیدار. و به کنار.

 در کنارم باش. حتی اگر از من دوری. عزیز دل!

دلم طاقت نشستن ندارد وقتی به چشمهایم می نگری

چشمهایم تحمل نگریستن ندارد وقتی مرا می نوازی

روحم پر می کشد وقتی با من سخن می گویی

زبانم هم که بند می آید

تو بگو چه کنم با این همه التهاب که همه از دوست داشتن توست

غزل هایم را فراموش می کنم

از سهراب یا نیما، فروغ یا شهریار چیزی به یاد نمی آورم

فقط باید زمزمه کنم زیر لب به گونه ای که تو نیز بشنوی

کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد

کسی درون من است...

 

 

 

 

 

 

سماع سوختن


عشق شادي ست ، عشق آزادي ست
عشق آغاز آدمي زادي ست
عشق آتش به سينه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
عشق شوري زخود فزاينده ست
زايش كهكشان زاينده ست
تپش نبض باغ در دانه ست
در شب پيله رقص پروانه ست
جنبشي در نهفت پرده ي جان
در بن جان زندگي پنهان
زندگي چيست ؟ عشق ورزيدن
زندگي را به عشق بخشيدن
زنده است آن كه عشق مي ورزد
دل و جانش به عشق مي ارزد
آدمي زاده را چراغي گير
روشنايي پرست شعله پذير
خويشتن سوزي انجمن فروز
شب نشيني هم آشيانه ي روز
آتش اين چراغ سحر آميز
عشق آتش نشين آتش خيز
آدمي بي زلال اين آتش
مشت خاكي ست پر كدورت و غش
تنگ و تاري اسير آب و گل است
صنمي سنگ چشم و سنگ دل است
صنما گر بدي و گر نيكي
تو شبي ، بي چراغ تاريكي
آتشي در تو مي زند خورشيد
كنده ات باز شعله اي نكشيد ؟
چون درخت آمدي ، زغال مرو
ميوه اي ، پخته باش ، كال مرو
ميوه چون پخته گشت و آتشگون
مي زند شهد پختگي بيرون
سيب و به نيست ميوه ي اين دار
ميوه اش آتش است آخر كار
خشك و تر هر چه در جهان باشد
مايه ي سوختن در آن باشد
سوختن در خواي نور شدن
سبك از حبس خويش دور شدن
كوه هم آتش گداخته بود
بر فراز و فرود تاخته بود
آتشي بود آسمان آهنگ
دم سرد كه كرد او را سنگ ؟
ثقل و سردي سرشت خارا نيست
نور در جسم خويش زنداني ست
سنگ ازين سرگذشت دل تنگ است
فكر پرواز در دل سنگ است
مگرش كوره در گذار آرد
آن روان روانه باز آرد
سنگ بر سنگ چون بسايي تنگ
به جهد آتش از ميان دو سنگ
برق چشمي است در شب ديدار
خنده اي جسته از لبان دو يار
خنده نور است كز رخ شاداب
مي تراود چو ماهتاب از آب
نور خود چيست ؟ خنده ي هستي
خنده اي از نشاط سرمستي
هستي از ذوق خويش سرمست است
رقص مستانه اش ازين دست است
نور در هفت پرده پيچيده ست
تا درين آبگينه گرديده ست
رنگ پيراهن است سرخ و سپيد
جان نور برهنه نتوان ديد
بر درختي نشسته ساري چند
چند سار است بر درخت بلند ؟
زان سياهي كه مختصر گيرند
آٍمان پر شود چو پر گيرند
ذره انباشتي و تن كردي
خويشتن را جدا ز من كردي
تن كه بر تن هميشه مشتاق است
جفت جويي ز جفت خود طاق است
رود بودي روان به سير و سفر
از چه دريا شدي درنگ آور ؟
ذره انباشي چو توده ي دود
ورنه هر ذره آفتابي بود
تخته بند تني ، چه جاي شكيب ؟
بدر آي از سراچه ي تركيب
مشرق و مغرب است هر گوشت
آسمان و زمين در آغوشت
گل سوري كه خون جوشيده ست
شيرهي آفتاب نوشيده ست
آن كه از گل و گلاب مي گيرد
شيره ي آفتاب مي گيرد
جان خورشيد بسته در شيشه ست
شيشه از نازكي در انديشه ست
پري جان اوست بوي گلاب
مي پرد از گلابدان به شتاب
لاله ها پيك باغ خورشيدند
كه نصيبي به خاك بخشيدند
چون پيامي كه بود ، آوردند
هم به خورشيد باز مي گردند
برگ ، چندان كه نور مي گيرد
باز پس مي دهد چو مي ميرد
وامدار است شاخ آتش جو
وام خورشيد مي گزارد او
شاخه در كار خرقه دوختن است
در خيالش سماع سوختن است
دل دل دانه بزم ياران است
چون شب قدر نور باران است
عطر و رنگ و نگار گرد همند
تا سپيده دمان ز گل بدمند
چهره پرداز گل ز رنگ و نگار
نقش خورشيد مي برد در كار
گل جواب سلام خورشيدست
دوست در روي دست خنديدست
نرم و نازك از آن نفس كه گياه
سر بر آرد ز خاك سرد و سياه
چشم سبزش به سوي خورشيدست
پيش از آتش به خواب مي ديدست
دم آهي كه در دلش خفته ست
يال خورشيد را بر آشفته ست
دل خورشيد نيز مايل اوست
زان كه اين دانه پاره ي دل اوست
دانه از آن زمان كه در خاك است
با دلش آفتاب ادراك است
سرگذشت درخت مي داند
رقم سرنوشته مي خواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن است
آن درخت كهن منم كه زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تهي و پا در بند
سر كشيدم به آسمان بلند
شبم از بي ستارگي ، شب گور
در دلم گرمي ستاره ي دور
آذرخشم گهي نشانه گرفت
كه تگرگم به تازيانه گرفت
بر سرم آشيانه بست كلاغ
آسمان تيره گشت چون پر زاغ
مرغ شب خوان كه با دلم مي خواند
رفت و اين آشيانه خالي ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بي برگشت
گر نه گل دادم و بر آوردم
بر سري چند سايه گستردم
دست هيزم شكن فرود آمد
در دل هيمه بوي دود آمد
كنده ي پر آتش انديشم
آرزومند آتش خويشم

 

نوشته شده توسط علیرضا عزیزی در چهارشنبه 1386/08/16 ساعت 23:1 | لینک ثابت |
دست عشق از دامان دل دور باد !

می توان آیا به دل دستور داد ؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد ؟

موج را آیا می توان فرمود ایست !

باد را فرمود باید ایستاد ؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

                                           (روحش شاد‌‌‌‌   او هم به نیاز قلبش لبخند زد و رفت)

نوشته شده توسط علیرضا عزیزی در سه شنبه 1386/08/08 ساعت 23:16 | لینک ثابت |

 

مدتها است که نوشتن مرهمی است برزخم تشویش .قلم زبان گویای دل است و نوشته ها فریادهای بی صدا در پس ِ کوچه پس کوچه های سفید ورق.

نمی دانم تا کنون عکس فریاد را در آیینه به تماشا نشسته ای؟ آیینه سکوتی پر درد دارد فریادتر از هزار فریاد.

وقتی دلی پردرد داری و سینه ای خواهی شرحه شرحه از درد ، اما نمی یابی و گوش ها در ابتذال اند و به موسیقی آرام دلت شنفتی نیست. می خواهی ملودی فریاد را از بر کنی ای کاش می توانستی داد بکشی و از گوش ها داد بستانی اما دریغ که باز هم در فکر گریز از فریاد افکار تو هستند.

 

ای کاش همیشه راهی به آهی باشد ولی این بار سوز آهت ، حنجره را عقیم می کند و فریادی بر لبانت زائیده نمی شود. فریاد ابر افکارت را بارور می کند . می خواهد بر زمین پاک ورق ببارد . باشد که باران فریادهای بی صدا ، سبزه امید برویاند. تو ،نت فریاد را بنویس و به امید شنیدن آهنگ فریادت بنشین . خدا بزرگ است ! شاید آهنگ سازی از کوچه های این دور و بر بگذرد.

حالا فریادی که از ته دل زبانه کشید و هرگز بر زبان جاری نشد ، سکوتش ، گوش هایی را که فریاد نمی پسندیدند ، بی عفت خواهد کرد.

امروز روز فریاد شمعدانی بود و فردا هم روز خداست .امشب ، شب بیداری و فریاد است. قطرات بارانی که شیشه را خیس کرده ، ای کاش امشب عشق هم در باران شسته شود.

راستی در خیال شما عشق فریاد است یا سکوت ؟!

عشق هم فریاد بی صداست!!!!

 

نوشته شده توسط علیرضا عزیزی در دوشنبه 1386/08/07 ساعت 21:45 | لینک ثابت |

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم ولی از کشیشها می ترسم
قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم
پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
( حسین پناهی )
نوشته شده توسط علیرضا عزیزی در شنبه 1386/08/05 ساعت 22:58 | لینک ثابت |

اینجایم
بر تلی از خاکستر
....
اینجایم
بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم
و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان می دهم

(حسین پناهی )
نوشته شده توسط علیرضا عزیزی در شنبه 1386/08/05 ساعت 22:56 | لینک ثابت |

شب در چشمان من است
به سیاهیِ چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدیِ چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
پلک اگر فروبندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

( حسین پناهی )
نوشته شده توسط علیرضا عزیزی در شنبه 1386/08/05 ساعت 22:55 | لینک ثابت |

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت

( حسین پناهی )

نوشته شده توسط علیرضا عزیزی در شنبه 1386/08/05 ساعت 22:54 | لینک ثابت |
 
business articles